تبليغاتX
سکوت سرو
سکوت یک سرو جنوبی، وقتی تو صلاِۀ ظهر یک روز پاییزی سیگار دود می کند چقدر می تونه معنا دار باشه.

 

آخر شاهنامه


 این شکسته چنگ بی قانون
 رام چنگ چنگی شوریه رنگ پیر
 گاه گویی خواب می بیند
 خویش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز
شاد و شاهد زرتشت
 یا پریزادی چمان سرمست
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند
روشنیهای دروغینی
 کاروان شعله های مرده در مرداب
 بر جبین قدسی محراب می بیند
 یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را
 می سراید شاد
 قصه ی غمگین غربت را
هان ، کجاست
 پایتخت این کج آیین قرن دیوانه ؟
 با شبان روشنش چون روز
 روزهای تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
 با قلاع سهمگین سخت و ستوارش
 با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش ،سرد و بیگانه
 هان ، کجاست ؟
 پایتخت این دژآیین قرن پر آشوب
 قرن شکلک
چهر
بر گذشته از مدارماه
لیک بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
 قرن وحشتناک تر پیغام
 کاندران با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی
 چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند
 هر چه هستی ، هر چه پستی ، هر چه بالایی
 سخت می کوبند
 پاک می روبند
 هان ، کجاست ؟
 پایتخت این بی آزرم و بی آیین قرن
 کاندران بی گونه ای مهلت
 هر شکوفه ی تازه رو بازیچه ی باد است
 همچنان که حرمت پیران میوه ی خویش بخشیده
 عرصه ی انکار و وهن و غدر و بیداد است
پایتخت اینچنین قرنی
بر کدامین بی نشان قله ست
 در کدامین سو ؟
 دیده بانان را بگو تا خواب نفریبد
 بر چکاد پاسگاه خویش ،دل بیدار و سر هشیار
 هیچشان جادویی اختر
 هیچشان افسون شهر نقره ی مهتاب نفریبد
بر به کشنیهای خشم بادبان از خون
ماه ، برای فتح سوی پایتخت قرن می آییم
تا که هیچستان نه توی
فراخ این غبار آلود بی غم را
 با چکاچاک مهیب تیغهامان ، تیز
غرش زهره دران کوسهامان ، سهم
پرش خارا شکاف تیرهامان ،تند
نیک بگشاییم
 شیشه های عمر دیوان را
 ز طلسم قلعه ی پنهان ، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
 خلد برباییم
بر زمین کوبیم
ور زمین
گهواره ی فرسوده ی آفاق
دست نرم سبزه هایش را به پیش آرد
 تا که سنگ از ما نهان دارد
 چهره اش را ژرف بخشاییم
 ما
 فاتحان قلعه های فخ تاریخیم
 شاهدان شهرهای شوکت هر قرن
 ما
 یادگار عصمت غمگین اعصاریم
 ما
 راویان صه های شاد و
شیرینیم
قصه های آسمان پاک
نور جاری ، آب
 سرد تاری ،خاک
 قصه های خوشترین پیغام
 از زلال جویبار روشن ایام
 قصه های بیشه ی انبوه ، پشتش کوه ، پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
 ما
 کاروان ساغر و چنگیم
لولیان چنگمان
افسانه گوی زندگیمان ، زندگیمان شعر و افسانه
 ساقیان مست مستانه
هان ، کجاست
پایتخت قرن ؟
 ما برای فتح می آییم
 تا که هیچستانش بگشاییم
 این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش
 نغمه پرداز حریم خلوت پندار
 جاودان پوشیده از اسرار
 چه حکایتها که
دارد روز و شب با خویش
ای پریشانگوی مسکین ! پرده دیگر کن
پوردستان جان ز چاه نابرادر نخواهد برد
 مرد ، مرد ، او مرد
 داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گویی ناله اش از قعر چاهی ژرف می آید
نالد و موید
 موید و گوید
 آه ، دیگر ما
 فاتحان گوژپشت
و پیر را مانیم
 بر به کشتیهای موج بادبان را از کف
 دل به یاد بره های فرهی ، در دشت ایام تهی ، بسته
تیغهامان زنگخورده و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
 تیرهامان بال بشکسته
ما
 فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید
از سینه
 راویان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
گویی از شاهی ست بیگانه
 یا ز میری دودمانش منقرض گشته
 گاهگه بیدار می خواهیم شد زین خواب جادویی
 همچو خواب همگنان غاز
 چشم می مالیم و می گوییم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
 صبح شیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
 وای ، وای ، افسوس


پ.ن. مبارکه...سال نو....انشاا...

+ تاریخ  Tue 20 Mar 2012ساعت 19  نویسنده ویلندروف 
+ تاریخ  Fri 9 Mar 2012ساعت 14  نویسنده ویلندروف  | 

همیشه یک نفر باقی می ماند...

بازم این لحظه ی لامصب رسید و زمان جدایی شد. میدونستم این روزا میری...ولی نه انقد یهویی! که بیام دم در خونه و هی زنگ بزنم و هی زنگ بزنم و جز سرفه ی باد کسی جوابمو نده؛ و تو همون موقع داشته باشی از شهر بخزی بیرون و من فکر کنم تو خونه خوابت برده شاید...

کاش هیچ رسیدنی نباشه که خداحافظی ای رو هم به دنبال خودش یدک نکشه، ولی نه؛ اگر میشد جلوی رفتنت رو بگیرم....افسوس که توان من در تحقق دادنش ورای سستی را می پیماید؛ به سبب اینکه اساسن خوشبختی تو در همین رفتنهاست.

بدرود گفتن را دوست ندارم:

احساسات اشک آلود قاطی با کمی اضطراب و پریشانی، بغض گره شده ای که نفسهامو تو حلقومم صدادار می کنه. نگاه آماس کرده و مزه ی شور لبهام  و اون خلایی که مجبورم می کنه به راهی که ازش رفتی زل بزنم و به چشمام که هر لحظه داغتر میشن بی اعتنایی کنم.

تو میری و من در رخوت و بی رنگی خود باقی می مانم، و این لحظه گرچه پر از اندوه است نوید برگشتی دوباره را می دهد. و این آرزوی برگشتنت است که مث یک باریکه ی نور پرگرد و غبار از پنجره ی اتاقم میزنه روی دفتر هندسه م.

یه باریکه ی نور که می زنه تو تخم چشمامو کورم می کنه. و همین کور شدن و روزمرگی ست که مث یک منجی آدمو زیر پر و بال خودش میگیره. آخر اگر غیر از این بود تاب نمیشد آورد...

عمر میگذرد و تو دوباره می آیی و دوباره می روی و دوباره، هی دوباره می شود

تا اینکه من نیز لانه ی بچگی ام را ترک گویم و بسوی فردای سبز مه آلود با پر و بال شک، سینه ی آسمان را بپیمایم و در آبی آن غرق شوم.

باشد که همیشه خوش باشیم و به یاد به انتظار نشستگان!

چه دیار تلخی ست...دیار انتظار...


*(خواجوی کرمانی)

+ تاریخ  Sun 5 Feb 2012ساعت 18  نویسنده ویلندروف  | 

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد                       دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست          خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی                 حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست                      تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار                      مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند                       کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست          عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت        کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داندخموش                     از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد




پی نوشت: روزمرگی کمرشکن شده.....نه آواز؟

پی نوشت به توان دو: حتا وقتی بهش گفتم منظورم برگه....بازم نفهمید!

پی نوشت به توان سه: دمدمی مزاج شده م بدجوری. همیستگان بَسمونه، بر میگردم پیش سرو خودم.

+ تاریخ  Tue 3 Jan 2012ساعت 17  نویسنده ویلندروف  | 

+ تاریخ  Thu 8 Dec 2011ساعت 19  نویسنده ویلندروف  | 

سرزمین ها در حسرت امپراطوران نیک سرشت می پوسند.

پادشاهان نیک سرشت در حسرت تاج و تخت می میرند.

تاج و تخت در حسرت صلح ویران می شود.

صلح در حسرت قانون عدالت به فنا می رود.

قانون عدالت در حسرت یک مجری پاره می شود.

مجری در حسرت یک زندگی بی دغدغه، زندانی می شود.

و زندگی در حسرت خنده ها به دار آویخته می شود.

خنده ها در حسرت لبها خشک می شوند

و لبها در حسرت آزادی بسته می مانند.

آزادی در حسرت یک جفت بال برای پرواز از قفس آهنی اش سکوت می کند.

سکوت، همچو ناقوسی دهشتناک در سرزمین ها نواخته می شود.

سرزمین ها، این غلامان خسته ی خوابالود، اشک ریزان، در حسرت امپراطوران نیک سرشت می پوسند...


پی نوشت: در رابطه با اسم جدید وبلاگ: همیستگان در آیین زردشتی یعنی برزخ. و این برزخ جائیه که در اون، خوبی و بدی با هم برابرن...

+ تاریخ  Tue 13 Sep 2011ساعت 15  نویسنده ویلندروف  | 

پشت میزم نشسته م. نسیم خنکی از پنجره خودشو به پشت گردنم می ماله. مثل یک شال گردن دور گلوم می پیچه و باز میشه و با انگشتهای سردش اشاره می کنه.

صدای ضجه ی نوزادی از خانه ی همسایه می آید. در آپارتمان پشت خونه مون، همه ی چراغها خاموشند. همه ی طبقه ها تیره اند به جز یک پنجره. اون اتاق همیشه چراغش روشن است. گیرم آدمی که توشه هیچ وقت نمی خوابد. یا شایدم می خوابد و از تاریکی واهمه دارد. اصلن شاید هیشکی اون تو نیست. شاید خیلی وقت پیش بارو بندیلشو بسته و رفته از اینجا و یادش رفته چراغو خاموش کنه. شاید نور چراغ واسش واجبه و برای بیماری پوستیش به چراغ درمانی نیاز دارد.

آقای کلود روی میزم نشسته. سکوتم رو می شکنه و بهم میگه: "چرا انقدر خیالبافی می کنی؟ خونه ی مردم به تو چه؟!"

بر و بر نگاهش می کنم...میگم : "تو راست میگی."

از تیغ هایش می ترسم. برای همین بهش احترام می گذارم. البته مسلمه که بود و نبودش برام اهمیت داره. اگر من نباشم کی بهش آب بدهد؟ می دونم دلش برای کویر تنگ میشه. این براش یه رویای پوسیده س. هر روز بهم التماس می کنه. میدونم نمی تونه اونجا دووم بیاره. باز دلداریش میدم و بهش می گم یه روز می برمت صحرا. بارها دیدمش که روزها با خودش صدها مرتبه تکرار می کنه: "شتر...شتر...شتر..."

می پرسم: چرا؟

میگه : می خوام بدونم چه شکلیه.

میگم: شاید ببینی یه روزی! نگاهم می کنه و باز خیره میشه: شتر...شتر...شتر...شتر...

عقلش پاره سنگ برمیداره آخرش. ولی دلم به حالش می سوزه. آوردمش جایی زندگی کنه که همش رطوبته و بارون. جایی که 2 ماه آفتابو چنان غنیمت می شماره که انگاری فردایی در کار نیست. تنها چیزی که براش مونده رویای صحراست. می خواد از اونجا براش حرف بزنم. تا حالا اونجا نبوده م. چیزی ندارم بهش بگم. دلسرد میشه؛ تیغهایش رو با نا امیدی خم می کنه.

رعد و برق می زنه. صدای غرش آسمون مثل خورد شدن کلوخ و جابجا شدن سنگ ریزه های لبه ی پرتگاه زیر سم یه اسب می مونه. یه اسب بزرگ. یه اسب خیلی بزرگ.

دیروز آسمون می بارید....بازم می خواد بیاره...آسمون تب کرده. داغ داغه. اسبه ترسیده ظاهرن...بدجوری رم کرده و سم می کوبه تو زمین. برق نعلهاشم گاهی میبینم. یه برق آبی رنگ. نعلهای نو و صیقل زده ش که خوب نور رو بازتاب می کنن.

الانه ست که دوباره جِل جِل بارون بکوبه رو شیروونی و از تو ناودون شر شر غلت بزنه و بیاد پایین..آخ اگه بارون بزنه...میدونم چقدر دل آفای کلود می شکنه....چقدر دلش می گیره....اگه بارون بزنه....



اصلن به متن مربوط نمی باشند: 

پی نوشت: بچه ی همسایه پشتی مون اسم جوجه اردکشو گذاشته: هشتپای سیاه!

پی نوشت به توان دو : از اون کتابهایی که آدم حتمن قبل از مرگش باید بخونه: اکسیر(نوشته ی دیپاک چوپرا)

+ تاریخ  Sun 28 Aug 2011ساعت 0  نویسنده ویلندروف  | 

آب جوش با صدای فس فسی که مثل مته تو مخ آدم فرو می رفت از دهانه ی کتری خارج می شد؛ آشپزخانه پر از بخار آب شده بود. کتری رو از روی گاز ورداشتم. دیروز یه قوری جدید خریدیم. از اون قوری های چاقِ شکستنیِ دسته طلا! مشکلی نداره جز یه چیز....کلفته! فکر کنم ضخامت بدنه ش 7 یا 8 سانتی متر باشد(!). خلاصه آب جوش رو توی قوری ریختم و تنهاش گذاشتم تا با آرامش دم بکشد. 

با بی حوصلگی دست کردم تو کشوی آشپزخونه و اولین جسم تیزی که به دستم اومد رو چنگ زدم و برداشتم. چاقو رو روبروی صورتم پشت به نور گرفتم و نگاهش کردم. تیز تیز بود. روی مبل نشستم و تنها سیب سبز رو از ظرف میوه خوری انتخاب کردم. تکه ای از سیب رو با چاقو بریدم و مزه مزه ش کردم. عصاره ی ترشش پرزهای زبانم رو نوازش می داد. حدود ده دقیقه به این منوال گذشت. پوست زمردینش رو زیر انگشتانم لمس می کردم و برشی دیگر از وجودش رو در سیاهی بی انتهای دهانم مخفی می کردم. هوا گرم بود.

یه سر به چایی زدم ولی دم نکشیده بود.

دوباره برگشتم و سر جایم نشستم. کمی با چاقو روی پوستم کشیدم و باهاش ور رفتم. به ساعت نگاه کردم 30 دقیقه ست که چای روی شعله ی نیمِ گاز دارد می پزد!!! با خودم فکر کردم : این قوری ها جون میده واسه شب خواستگاری! خانواده ی آق دوماد بایستی تا پاسی از شب خونه عروس خانم، چادر بزنن تا شاید خدا امان داد و سعادتمند دو دنیا گشتند که یه استکان چای تلخ مزه ی "ارل گری" بریزن ته حلقشونو فلنگو ببندن.

دوباره رفتم عیادت مقام بزرگ چای......... خیر..........این چایی ما درست بشو نیست! 10 دقیقه ی دیگه گذشته و تازه یه تفاله آسته آسته با یه عالم ناز و کرشمه اومده رو آب واستاده و برام قر میده! اصلن ولش کن....چطوره یه لیپتون بزنم به رگ؟ دارم فکر می کنم وقتی یه ماه دیگه خواهرم بره دانشگاه کی دیگه حوصله داره چایی دم کنه؟! اگر مامان زحمتشو نکشه (که اکثر اوقات می کشه!) من باید از همین الان لیپتون انبار کنم. برای حدود 2 سال....یا به عبارتی 547 روز کامل. اگر روزی 3 تا لیپتون برم بالا، سر جمع می شه......1641 لیپتون!!! و اگر از اون بسته های 100 تایی "چای کیسه ای احمد"  تهیه کنم میشه 17 بسته. هر بسته قیمتش 31000 ریاله پس باید 52700 تومن بابت اعتیادم به چای پرداخت کنم تا بتونم سر وقت چای بدنم رو تامین کنم.

ای داد بیداد! چایم رو روی گاز فراموش کردم.

.

.

.

.

.

بسیار خوش موقع رسیدم.

چای ما حاضر است. بعد از 53 دقیقه دم کشیدن! کسی میل داره؟؟؟


پ.ن. منظور از لیپتون همون چای کیسه ای ست.

+ تاریخ  Mon 22 Aug 2011ساعت 23  نویسنده ویلندروف  | 

تو باغچه‌ی وسط ِ میدون، رو یه نیمکت
مردی نشسته که وقتی رد میشین صداتون می کنه
عینکی به چشمشه لباس طوسی ِ کهنه یی به تنش
ته سیگاری به لبش.
نشسته و
وقتی دارین رد میشین صداتون می زنه
یا خیلی ساده به تون اشاره می کنه.

مبادا نیگاش کنین
مبادا محلش بدین
باید رد شین
جوری که انگار ندیدینش
که انگار اصلاً صداشو نشنفتین
باید قدما رو تند کنین و بگذرین

اگه نیگاش کنین
اگه محلش بذارین
به تون اشاره می کنه و، اون وخ
دیگه هیچی و هیچکی
نمی تونه جلودار تون بشه که نرین نگیرین تنگ ِ دلش نشینین.

اون وخ نیگاتون می کنه و لبخندی می زنه و
شما حسابی عذاب می کشین
سخت تر عذاب می کشین و
اون بابا همین جور لبخند می زنه
شمام درست همون جور لبخند می زنین و
هرچی بیشتر لبخند بزنین بیشتر عذاب می کشین
اُ هر چی بیشتر عذاب بکشین بیشتر لبخند می زنین
چیزیه که چاره پذیرم نیس،
اُ همون جا می مونین
نشسته
یخ زده
لبخند زنون
رو نیمکت.

اون دور و وَر بچه ها بازی می کنن
رهگذرا میگذرن آروم
پرنده ها می پَرَن
از این درخت
به اون درخت،
اُ شما همون جا می مونین رو نیمکت
و می دونین،
می دونین که دیگه
بازی بی بازی مث اون بچه ها،
می دونین که دیگه هیچ وقتِ خدا
نخواهین رفت پی ِ کارتون آروم، مث این رهگذرا،
که دیگه هیچ وقت ِ خدا نخواهین پرید سرخوش
مث ِ این پرنده ها.


ژاک پرور به ترجمه ی احمد شاملو



                                       

بعدا نوشت : به یک سری تغیرات نیاز داشتم تا بتوانم وبم را از خستگی در بیاورم. بنابراین قالب آنرا برای بار n ام عوض کردم و زین پس (موقتا یا شاید برای همیشه) به جای سکوت سرو، همیستگان نامیده می شوم. و توضیحات نیز کمی دستخوش تحول شد....تا ببینیم بعدا چه پیش خواهد آمد.

+ تاریخ  Sat 13 Aug 2011ساعت 23  نویسنده ویلندروف  | 

دارم تو پیاده رو راه می روم. خورشید دقیقا بالای سرم ه. آفتاب تندش داره عین مته با دور تند، شقیقه هام رو سوراخ می کنه و بافتهای نرم مغزمو داغ می کنه. خسته م.زانوی چپم هم عین همیشه توی پیاده روی ها شروع کرده به ذق ذق کردن و حسابی داره پدرمو در میاره. با این حال ادامه میدم مگه یه دختر وقتی داشته باشه تو پیاده رو راه بره و زانوش درد بکنه می شینه گوشه ی خیابون؟

از پشت صدای چند تا خنده میاد. فکر کنم بازم چند تا جوونه ن که میخوان نرم تن(کرم) بریزن....میرم کنار پیاده رو که بیان و رد بشن. حوصله ی ویراژهای احمقانه ی استهزاشونو ندارم. چند تا دوچرخه سوارن. هوا گرمه و اونا چند تا تیشرت نخی تنشون کرده ن.با جیغ داد از کنارم رد میشن. سرعت زیادشون مقنعه مو تکون میده. آخ چه باد خنکی به گردنم خورد. هوا گرمه و اونا تو سرعت زیادشون، هجوم وحشیانه ی هوا رو روی پوستشون مزه مزه میکنن.دلم واسه دوچرخه سواری تنگ شده....دوچرخه سواری وقتی راحت باشی و هی یه دست به این شال لعنتی نباشه تا کج و معوج نری و هی ماشینا برات بوق نزنن و از ملت بدبخت تیکه و متلک نشنوی. اصلن دور اینا رو خط بکشیم ، گشت ارشادو چی کار میشه کرد؟ گور باباش هان؟

مردم بی حوصله ن....یه زنی داره با پراید 141 قدیمی ش تو دور برگردون خیابون دور میزنه. یه زانتیا با عجله می دود و از جلوش میگذره و بوق کشداری میزنه که تو این صلاۀ ظهر همه اخماشونو می کنن تو هم و زیر لب ناسزا میگن بهش.زنه هول کرده. میترسه دور بزنه. پشت سرش یه صف درازی درست کرده. همه میخوان دور بزنن. یکی سرشو از پنجره ش میاره بیرون و مشتشو میاره بالا و نعره می زنه: "خب زنیکه! اگه رانندگی بلد نیستی واس چی ماشین دس میگیری؟" زنه بدتر هول کرده....همه عصبانی ن.

یه پیرمرد لاغر با عینک ته استکانی زوار در رفته ش( که چه عرض کنم از استکان به دره و ته لیوانی باید خوانده بشه.)  اون گوشه ی پیاده رو نشسته. چشمهاش اونقدر ضعیفن که مویرگهای چشمهاش رو میتونم از این فاصله از پشت شیشه های عینک ذره بینی ش بشمارم. به روبروش زل زده. یه سیگار گوشه ی لبشه. اگر هر از گاهی اون دود دراز و پیچ در پیچ خاکستریش رو نده بیرون حتما فکر می کنم مرده. انگار هر دفعه با هر دود بیرون دادنی ذره ای از وجودشو تف می کنه بیرون تا از دست گذشته ای که داره دیوونه ش می کنه خلاص بشه و به درک بره.

یهو یه بچه کوچولو جلوم سبز میشه...هی میگه ازم فال بخر. جون مادرت ........جون پدرت.....جون اون برادرت ازم فال بخر. ...من داداش ندارم. نگاش می کنم. لباساش خیلی مندرسن. و صورتش پر از کثافته شاید اما یک ماهه که حموم نرفته. و اونقدر لاغره که گمان می برم یه هفته ای میشه که هیچی نخورده. چشمهای درشتش رو بهم دوخته و تمنا می کنه و اجدادمو قسم میده. تو جیبهام میگردم. یه پونصد تومنی خودشو می چسبونه به دستم. میگذارمش کف دست بچه. و یه فال می کشم. بچه تندی دوید و رفت. می لنگه. یکی از کفشاش پاره ست. لباسشم بیش از حد از تنش گشاده. شاید میتونست پنچ تا دیگه عین خودشو هم توش جا کنه.یه خرده سرعتم کم شد.

با نگاهم دنبالش میکنم. سر راه می رسه با یه پسره. هر دوشون کوچیکن. شاید به کمرم هم نرسن.پسره لباس سفیدی تنشه. یه شرتک آبی هم پاش کرده و آرم نایک روی کفشاش از این فاصله هم قابل تشخیصه. یه کیف گنده ی ورزشی رو دوششه. همین بغل یه باشگاهه. بچه ی بدبخت هی گیر میده به پسره و اجداد اونو هم قسم میده. پسره حتی نگاشم نمیکنه. بچه هه بدجوری گیر داده به پسره. هی آستینش رو می کشه و میگه: ترو خدا یکی بخر.فقط یکی. 50 تومن هم بدی راضی ام. پسره وایستاد و تو چشمای بچه نگاه کرد.

الان دیگه از کنارشون گذشتم. اونا پشت سرم ن.. من دارم دور میشم ازشون. صدای نفیر پسره اومد که:" احمق کثیف! ازم دور شو. حالم از شما بهم می خوره چرا اینو نمی فهمی؟" سریع برگشتم. پسره رو می بینم که با غرور واستاده و کیف ورزشی ش رو گذاشته پایین. پشتش به منه. بچه هه داره می دود و دور می شود. دیگه نمی لنگه. ترسیده. برگشتم و شروع کردم به راه رفتن. یهو یاد اون فال ه افتادم. توی دست عرق کرده م مچاله شده بود. بازش کردم و این بیت رو دیدم که بالای کاغذ خودنمایی میکرد:

رضا به داده بده وز جبین گره بگشا                                که در اختیار بر من و تو نگشاده است

+ تاریخ  Sun 12 Jun 2011ساعت 19  نویسنده ویلندروف  | 

جخ امروز از مادر نزاده ام

احمد شاملو

 

جخ امروز

از مادر نزاده ام

نه

عمر جهان بر من گذشته است.

 

نزديک ترين خاطره ام خاطره ی قرن هاست.

بارها به خونمان کشيدند

به ياد آر

و تنها دست آورد کشتار

نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود.

 

اعراب فريب ام دادند

برج موريانه را به دستان پرپينه ی خويش بر ايشان در گشودم

مرا و همه گان را بر نطع سياه نشاندند و

گردن زدند.

 

نماز گزاردم و قتل عام شدم

که رافضی ام دانستند

نماز گزاردم و قتل عام شدم

که قرمطی ام دانستند.

آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان يکديگر را بکشيم و

اين

کوتاهترين طريق وصول به بهشت بود!

 

به ياد آر

که تنها دست آورد کشتار

جل پاره ی بی قدر عورت ما بود.

 

خوش بينی ی برادرت ترکان را آواز داد

تو را و مرا گردن زدند

سفاهت من چنگيزيان را آواز داد

تو را و همه گان را گردن زدند

يوغ ورزاو بر گردنمان نهادند

گاوآهن بر ما بستند

بر گرده مان نشستند

و گورستانی چندان بی مرز شيار کردند

که باز مانده گان را

هنوز از چشم

خونابه روان است.

 

کوچ غريب را به ياد آر

از غربتی به غربت ديگر

تا جست و جوی ايمان

تنها فضيلت ما باشد.

 

به ياد آر

تاريخ ما بی قراری بود

نه باوری

نه وطنی.

نه

جخ امروز

از مادر

نزاده ام.


ادامه مطلب
+ تاریخ  Fri 15 Apr 2011ساعت 12  نویسنده ویلندروف  | 

درود

ببخشيد اگه دير شد.

چند بار آمدم پستی در باب سال نو بگذارم.حال و هوای تبريک عيد گفتن نبود...پارسال هم آمديم. با کلی ذوق و شوق. سال جديد را فرخنده خوانديم. و تاکيد کرديم که سالی نيکو خواهد بود ولی گويي تقدير مان از کهن روز با قلم ازل مشمول به جوهر خونمان روز صفحات غبار گرفته ی تاريخ حک شده است.

از ما گفتن است... عيد باستانی تان، زادروز زرتشت والا مبارک باد... به اميد اينکه  امسال خوش و سرسبز و پر خنده باشد.

سال نود مبارک!


ادامه مطلب
+ تاریخ  Fri 25 Mar 2011ساعت 12  نویسنده ویلندروف  | 

این پست حذف شد
+ تاریخ  Wed 9 Mar 2011ساعت 23  نویسنده ویلندروف  | 

سکوت چه واژه ی غریبی ست و چه زیبا می نماید اکنون.

سکوت یعنی چه؟ سکوت فریادی ست که خفه کرده باشندش...یا نوایی ست که در بی زمان ثانیه ها می نوازند؟

سکوت چیست؟

سکوت غریوی نابهنگام است که از وجودی سرکوب شده می تراود به بیرون؟ یا که لبخندی تصتعی ست؟ یا قطره اشکی که از چشمان کودکی وامانده می گریزد؟

سکوت صدای بی صدایی ست یا حنجره ی پاره شده ی فریاد؟

سکوت آرامشِ  پس از خندیدن است یا سوگِ پس از گریه کردن؟

سکوت مکث یک قاضی برای حکم کردن است؟ یا درماندگی یک بی گناه برای محکوم شدن؟

کدامین را سکوت نامیم؟

سکوت...بی صدایی....بی هیچ حنجره ای...

+ تاریخ  Thu 10 Feb 2011ساعت 12  نویسنده ویلندروف  | 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی  ...

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رؤیاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی  ...

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

+ تاریخ  Sat 8 Jan 2011ساعت 16  نویسنده ویلندروف  | 

یلدا نام فرشته ای است بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره. یلدا نرم نرمک با مهرآمده بود. با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را قدری بیش تر بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد کبود آرام بخوابند.

یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ولابه لای خواب های زمین، لالایی اش را زمزمه می کرد. گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد.
***
یلدا، شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت. آتش که می دانی، همان عشق است. یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد. آتش در یلدا بارور شد.

فرشته ها به هم گفتند: " یلدا، آبستن است، آبستن خورشید. و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند".

فرشته ها گفتند: " فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد".

***
یلدا همیشه همین کار را می کند، می میرد و به دنیا می آورد. یلدا آفرینش را تکرار می کند.
راستی، فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.


                                                                                                        عرفان نظرآهاری

+ تاریخ  Fri 24 Dec 2010ساعت 13  نویسنده ویلندروف  | 

از انسان ها غمی به دل نگیر؛

زیرا خود نیز غمگینند،

با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند

زیرا به خود ، به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند، پس

دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند!

+ تاریخ  Sat 4 Dec 2010ساعت 15  نویسنده ویلندروف  |